كاش ما را با عزیزان آشنایی ها نبود، یا اگر بود این همه درد جدایی ها نبود
كی روا باشد زغن در باغ و بلبل در قفس، كاش در كار بشر این ناروایی ها نبود
خنده های آشنایی گریه ها دارد ز پی، ای خدا چون بود اگر این آشنایی ها نبود
خانه جان من وتو پرتو مهتاب داشت، گر در این آینه زنگ بی صفایی ها نبود
ناز معشوق از نیاز عاشقان بالا گرفت، ورنه پاداش محبت بی وفایی ها نبود
خودپسندی قطره را از وصل دریا دور كرد، سر سبز حق می شد اگر خوستایی ها نبود
نمی دانم چه می خواهم خدایا، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من، چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم، به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها، به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم كه با من، به ظاهر همدم و یكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت، به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم كه تا شعرم شنیدند، برویم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من ، كه می سوزی از این بیگانگی ها
مكن دیگر ز دست غیر فریاد، خدا را بس كن این دیوانگی ها
نوشته شده توسط ساسان در شنبه 7 مهر 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 7 مهر 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ