|
در باز شد
من در هیجان بی انتهای یک خواب بودم سایه ای لغزید چهره ای پیدا شد مرگ را میشد دید چهره اش پیدا بود نور را جستجو می کردم غافل از تاریکی خواب صورتش را دیدم وه چه زیبا لحظه ای بود آن دم در سکوت تلخ اتاق نور را میشد دید مادرم را دیدم روی دستانش نور چهره اش غرق دعا با دو دستش تسبیح نور را می چرخاند خواهرم کنج اتاق زیر لب با خدا گفتگو ها می کرد من شتابان پی نور ثانیه ها از پی من نور گاهگاهی چشمکی میزد راه را گم کردم باز در تاریکی محض نور را جستجو می کردم مادرم را دیدم چهره اش خندان بود عاقبت من نور را گم کردم
نوشته شده توسط ساسان در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|